خرید بک لینک

من علمدارم علمدار
بر حسینم یارو غمخوار

تا رسیدم به فرات و بنشستم لب آب
ادم آمد ز کبودی لب طفل رباب 

نبود صبر و قرارم 
گره افتاده به کارم 

نه سری مانده نه دستی 
کمرم را تو شکستی 

چه بگویم به سکینه چو سراغت گیرد 
گر بفهمد تو شدی کشته بدان می میرد 

من علمدارم علمدار 
برحسینم یار و غمخوار 


برچسب: نویسنده: ««مــــهـــــــــدی»» تاريخ: جمعه 17 آبان 1392 ساعت: 7:51 PM

صفحه بندی